تمام پنجرهی من، خیال او شده بود، من از رطوبت سبز نگاه او دیدم، که در نهایت چشمش کبوتر دل من، قلمرویی ز برهنهترین هواها داشت، و اشتیاق تب آلود بامهای بلند، در آفتاب ز پرواز دور او میسوخت،
ز روی پنجرهی من خیال او پر زد، و شب ادامه گرفت، و من ادامه گرفتم/ یدالله رویایی